به نام خدا
فروردین سال 66بابچه ها ی گردان مسلم بن عقیل ازلشکر ویژه ی 25کربلا
عقبه منطقه عملیاتـی شلمچه (موقعیت حنین)مستقرشدیم.نوع آموزش وامـکانات مهندسی رزمی وتجهیزات زرهی وحتی غذاهایـی که به ما دادند خبراز عمـلیات
قریب الوقوع میداد(عملیات کربلا8) بعد از چند روز آموزش نظامی سخت که
حال همه حسـابی جا آمده بود به میدان تیر رفتیـم ، گروهانی که قبل از ما مشغول تیراندازی بود کارش تمام شد .
آرپی جی زن ها و تیربارچی ها و کمک هایشان در کنار تیراندازهای معمـولی گروهان ما مشغول تمرین شدند ،
اعلام کردند آرپی جی زن هایی که به هدف بزنند از فرماندهی جایزه خواهند گرفت
من هم کنار یکی ازبچه ها ی بسیجی (افشین جهانیان اعزامی ازبابل)ایستاده بودم
که شهید سیدمجتبی علمدار و شهید مسعودرضایی ویکی ازبچه های ساری از
راه رسیدند ،کار تیراندازهـا یکی یکی تمام می شد،
ازبچه های آرپی چی زن کسی موفق به هدف زنی نشده بود،سید مجتبی علمدار گفت فلانی برو جایزه مال خودته ،
دوروبرم را نگاه کردم دیدم آخرین نفرم وبایک موشک آرپی جی نشستم ،
همه دورم حلقه زدند گفتم بچه ها فاصله بگیرید،بد جوری دستم می لرزید
یه نفس عمیق کشیدم وبعداز هدف گیری جعبه ی اول چشمانم رابستم
وبا خواندن آیه اِذ رَمَیت ....
شلیک کردم ،باصدای تکبیر بچه ها فوراً بلند شدم وقتی نگاه کردم
دیدم جعبه ی دومی را زدم، سید دستی تکان داد و
گفت نگفتم جایزه مال خودته.وفردای آن روزتوی میدان صبحگاه ازدست شهید رمضان گنجی فرمانده وقت گردان مسلم بن عقیل مبلغ400تومان جایزه راگرفتم واین آخرین دیدارم با شهیدرمضان گنجی وشهیدمسعود رضایی بود.
یاد شهدای کربلای 8 گرامی باد